شهید حاج عباسعلی فرید
 
وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرینَ وَ الْأَنْصارِ وَ الَّذینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْری تَحْتَهَا الْأَنْهارُ خالِدینَ فیها أَبَداً ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ

به نام خدای مهربون

اواخر سال 1359 بود که از گرگان برای جبهه با عده ای از

دوستان سوار اتوبوس شده و به سمت چالوس حرکت کردیم ،

نمیدانم حدودا ساعت چند بود به چالوس رسیدیم، شاید در

طول عمرم تا بحال سفر طولانی به مدت 5 ساعت و شاید هم

6 ساعت نداشتم ، خلاصه ..... تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com

 


بعد از پیاده شدن در اون هوای سرد

زمستانی ما را هدایت کردند به سمت درب سالنی که انگاری

قبلا انباری بود که فکر میکنم ساعت 11 شب بود ، اینرو هم

بگم که چند ماهی هم از جنگ گذشته بود ، جنگی ناخواسته و

نابرابر که بطور رسمی از 1359/6/31 شروع شده بود اونهم

توسط صدام جنایتکار و حمایت استکبار جهانی و کشورهای

عرب همسایه .

 

خلاصه یه آقایی آمد، اون جوانی بود پا به سن گذاشته ،

خودشو اینگونه معرفی کرد. گفت: من وکیلی هستم مسئول

شما و در ضمن یک چراغ فانوس هم روی سرش گذاشته بود تا

او را ببینیم و بعد از تو ضیح دادن قوانین پادگان که کی بیدار باش

، کی صبحانه ، کی آموزش ، نهار ، شام و ...

 

به ما دو تا پتو دادند و گفتند بروید ( توی یک انبار که بیش از 200

متر بنا داشت  ) بخوابید . دوستان میگفتند چه جوری شد ما

میخواستیم برویم جبهه ، ببین از کجا سر درآوردیم ، حالا هم

مانند یک اسیر عراقی دارند با ما برخورد میکنند، خلاصه صبح با

سرو صدای آقایی که بعدها فهمیدیم اسمش حامد است بلند

شدیم رفتیم وضو گرفتیم و نماز خواندیم.

ساعت 5 صبح بود ، ما رو هدایت کردن برای ورزش کردن و بعد

صبحانه .

 

ساعت 8 بود که ما را به خط کردند تا مارا سازماندهی کنند ؛

تمامی نیروهایی که از استانهای گیلان و مازندران ( اون زمان

مازندران و گلستان یکی بود) آمده بودیم حدود شش گروهان

تقسیم شدیم ما به اصطلاح کلاس باسوادها افتادیم ، بعد از

گرفتن لباس و پوتین و... زمانبندی کلاسها را اعلام کردند.

 

ناگهان از کنار گروهان ما برادر بسیار تنومند و قدبلند که بعدها

فهمیدیم که اندازه قدش دو متر و سه سانتیمتر بود و اسمش

هم محمد هرمز بیگلو می باشد ، یک یاز مربیان نظامی ماست

که خیلی کم حرف و مهربان و چهره ای بسیار زیبا و

معصومانه ای داشتند.

یکی از روزها با چند نفر از بچه های گیلان هم صحبت  شده

بودیم سوال کردیم آقای بیگلو را می شناسند

و اونها هم گفتند :بله

 

چون آقای بیگلو ساکن رشت بود ، خلاصه بعد از مدتها با او

دوست شدیم ، برادری بسیار مودب و با صفا و دوست داشتنی

که هیچ وقت از کار کردن خسته نمی شد .

************************************************

شهید فرید در آخر همین خاطره نوشته بودند بعدها بیشتر در

مورد شهید بیگلو می نویسند که ......

 


نوشته شده در تاريخ ٧ شهریور ۱۳٩۱ توسط دوستدار شهدا
تمامی حقوق مطالب برای شهید حاج عباسعلی فرید محفوظ می باشد