یک سال گذشت...

روحت شاد و یادت گرامی سردارم


یک سال از رفتنت گذشته ای عزیز تر از جانم

 

و ما چه غریبانه زیستیم

 

اما آنچه مدام بر خاطر ما نقش می زند

 

محبت های بی دریغت، لبخند مهربانت طنین صدایت است...

 

یک سال گذشت....

 

و اکنون یک سال است که روی آن ماه را ندیده ایم

 

یک سال از رفتنت می گذرد

 

و در این یک سال ما بی دریغ یاد تو بر ذهن و ذکر تو بر لب داشتیم

 

یک سال از رفتنت گذشت....

 

ولی هنوز دلتنگیم هنوز دلتنگ صدا و  نگاه ماندگارت هستیم

 

نمی دانم حالا در کدامین نقطه از آسمان هستی...

 

یک سال از رفتنت گذشت

 

و در این مدت کسی را پیدا نکردم که رفتنت را باور کرده باشد

 

یک سال از تولد دوباره ات گذشت این یک سال چقدر سخت بود بدون

تو...

 

بدون خنده هایت بدون ...

 


/ 4 نظر / 21 بازدید
بیادتیم

نمیدونیم سالگرد ازدواجت رو این روزها تبریک بگیم یا اولین سالگردی که بین ما نیستی رو به سوگ بشینیم

گلي

يكسال گذشت ... يك سال چند روز هست ؟ ولي براي ما هر يك روزش يك سال بود سخت گذشت... در هشتمين روز ماه رمضان خسته از سركار اومدم خونه دراز كشيده بودم كه يك دفعه گوشيم زنگ خورد يكي از خواهرانم بود داشت گريه ميكرد خبر داد حال عباس بد هست و گفت داره ميره خونه خواهرم تا بفهمه قضيه چيه ... اشك توي چشمام جمع شد عباس جدا از داماد خانواده ما اين مدت ستون خانه مان بود ... باور مريضيش برايمان سنگين بود ... دلم شكست با دل شكسته رفتم امامزاده ... رفتم سراغ مادرم ميدونستم مادرم عاشق عباس بود هميشه توي جمله اتش گفته بود عباس جدا از همه تون هست رفته قسمش دادم گريه كردم گفتم نذار هيچ اتفاقي بيفته ... رفتم سراغ پدر ... گفتم مگر تو نگفتي بعداز من عباس مرد اين خونه هست ... پس خونه رو ... رفتم زيارتگاه كلي دعا و گريه ... قسمشون دادم به صاحب اين ماه ... ...افطار نميكردم از نگراني ... زنگ زدم گفتن حالش خوب هست ...و من لقمه افطار را با نيت شفاي مريضش باز كردم ... و بعدش ....

گلي

بعداز افطار رفتم خونه حاجي نگران بودم اونجا زودتر خبر سلامتي يا صداي حاجي رو ميشندم ... خوب حاجي مريض بود و بيمارستان بايد ميرفتم بيمارستان تا پرستار حاجي باشيم مگر نه اينكه حاجي پرستار مادر و پدر بود بايد يك جوري محبتشو جبران ميكرديم ... نميدونم حس خوبي نداشتم ولي ... با هر تلفن دلمون ميريزد همه زنگ ميزدند و ميگفتن همه چيز ارام هست ولي نميدونم چرا نارام بود ... نميدونم نگراني پسر حاجي يا اينكه مهدي پسر حاجي خبر اورد پسر عمه اش پايين هستند نگرانمون كرد هنوز پله ها رو من پايين نيامده بودم كه صداي جيغ عروس حاجي و يكي از خواهرام بلند شد واي خداي من ... يكدفعه خاك عزا پاشيده شده بود ... خدايا ... خدايا كاش دروغ بود ... نه امكان نداشت ... تا چند روزي كه جنازه بياد همش فكر ميكردم شوخي هست كه حاجي باما ها كرده همش ميگفتم حاجي اين شوخي رو تمامش كن قلبم داره وايمسته ... يكسال گذشت ... از اخرين باري كه در خونه رو زدي امروز افطار خونه ما بودي و من امروز ميهمان تو شدم ... كنار اون سنگ سياه ... دلتنگم ....

زهره

باز دلم هوای آن روزها را می کند روزهایی که در صداقت معنا می شد روزهای پاک کودکی. . . دلم هوای آن روزها را می کند هوای تو را این خانه را و صدای آن روزها که فــریاد می زند: " فاصله ها ، هرگز حریف خاطره ها نمی شوند" چه دوران خوبی بود وقتی تو کنارمان بودی یاد خونه باباحاجی و دوران کودکی بخیر وقتی همه سر یه سفره کنار هم بودیم