زمانه ...

 به یاد دست های چروکیده پیرزنی که هنوز در حسرت عکس های قدیمی آلبومش   در گوشه ای مبهم آرام آرمیده و روز و شب در آرزوی ردپای زمان دست های   بی رمقش را با سیلی گذر عمر سرخ می سازد   به یاد دفترچه خاطرات خالی که تنها نوشتارش قطره اشک عاشقی ست که روزی   به بهانه وصال در صندوقچه بی رحم روزگار محبوس شده   به یاد سخن هایی که تیزی دندانهایشان قلب های بی گناهی را در دل تنهایی شب   پاره پاره کرده   به یاد روزگار سوخته و بر باد رفته جوانی که تنها خاطره زندیگیش آخرین بوسه   و اشک های مادریست که خود را در زیر گام های پرمدعای وی در دم رفتن به   درون عمیق ترین و سوزانده ترین بازی های روزگار قربانی کرده   به یاد آخرین بوسه ای که هنوز حسرتش در قلب بزرگ کودکی بی ادعا حک شده   به یاد تمام ثانیه ها که بی هدف در دامن لحظه های بی امان با زنجیر های محکم   و آهنین در قلب تنهایی روزگار محبوس شده   تو برخیز و با تمام نیروی بازووانت شیشه عمر زمانه را که آرام در دستان   بی رمق نیستی ها جای گرفته    محکم در میان پنجه هایت جای ده    نگذار ضعف و سستی عمر کوتاهش راکوتاه تر سازد   و از تمام حسرت ها تنها حروف درهم ریخته اش  باقی بماند   و تمام دفترچه های خالی از زیبایی ها بسرایند   سخن های دروغین غرور خود را فراموش کنند   جوانان  پرمدعا دوباره با دست های مهربان خوبی ها  آشتی کنند    و دیگر سردی بوسه ای در قلب کودکی یخ نبندد...

 

 

الهام لطفعلی نژاد

اردیبهشت 92

/ 7 نظر / 12 بازدید
گلی

شعرم نگفتنی شد وقتی که رفته بودی من ماندم و غروبی در غربت کبودی گفتی می آیی اما رفتی و برنگشتی از آسمان چشم دیدم که پرگشودی رنگ غروب دارد بغض سکوت سردم ای مهربان تو هرگز نا مهربان نبودی بر روی خاطراتم امروز می نویسم یادت بخیر عباس آن روزها که بودی

شرمندتم

مهربانـــم! شرمنــده ام کــه هیچ وقت، مهربانــی هایت را منتشـــر نکردم... کــاش می توانستم صدای تــو را بنویسم!

دلتنگتم

با تمــام مداد رنگی های دنيــا ... به هر زبانی که بدانی يا ندانی ... خالی از هر تشبيه و استعاره و ايهام ... تنهــا يک جمله برايت خواهم نوشت ... دلم برایت تنگ شده

دلتنگتم

چگونه دست دلم را بگیرم ودر كنار دلتنگیهایم قدم بزنم در این دنیا كه پر از هیاهو ونیرنگ است

زمینی ها

انگار ملائک تو را میان بوسه هایی که برای خدا فرستادم دزدیدند. عطر برگ های لیمو ، درخت توت ، کنار گارم زنگی و زیتون و میوه های کال درخت انبه باغ ها را چه زود به فراموشی سپردی؟! چگونه توانستی آن همه خاطره را در یک لحظه تمام کنی. همه را می بینم اما جزء تو که خاطره ای شدی ماندگار برای قلب هایی که منتظرت هستند. گناه آسمانی که تورا به آغوش کشید و باخود برد را هرگز نخواهیم بخشید تو میان بودنت و یادت ، یادت را برایمان گذاشتی و بودنت را افسانه ساختی

زمینی ها

حافظا دیدی که کنعان دلم بی ماه شد ، عاقبت با اشک غم کوه امیدم کاه شد ، گفته بودی یوسف گمگشته باز آید ولی ، یوسف من تا قیامت همنشین چاه شد.

خاک پای او

سلام [گل][گل][گل] . روحمون با یادشون شاد... یازهرا التماس دعا