خاطره ای از یک روز در طبیعت...

به نام خالق زیبایی ها

خاطره یک روز بهاری به قلم شهید فرید 

 

یکی از روزهایی که داشتم در طبیعت پیاده روی میکردم ،

 

حدود یک ساعتی گذشته بود. طبیعت بسیار زیبایی بود ،

 

همه جا سرسبز بود ، طبیعتی که پیاده روی میکردم اطراف امام زاده

 

ابراهیم روستای اوزینه بود ، مسیر پر از گل و گیاه بود، در فصل بهار بود

 

که بوی گلها در فضا پیچیده شده و پرندگان از درختی به درختی و از

 

شاخه ای به شاخه دیگری در حال پریدن بودند ، 

 

\"عکس

 

همینطور پروانه های رنگارنگ و زنبورهای عسل در حال فعالیت بودند.

 

در مسیر حرکت ، تعداد زیادی پر پرنده ای را دیدم که ریخته شده بود

 

انگاری کسی یا جانوری به او حمله کرده باشد ،

 

 

 

در ادامه پرهایی که ریخته شده بود و در اطراف پراکنده بودند

 

پیگیر شدم ده متر اون طرف تر لاشه ی پرنده قرقاول (یا به اصطلاح

 

روستائیان شبرنگ ) را دیدم که جانوری او را دریده بود ،

 

فقط پر و دو پا و سر پرنده باقی مانده بود .

 

حیوان درنده با چه قساوتی این پرنده را دریده بود و شاید هم اون جانور

 

برای ادامه زندگی یا برای تهیه غذا برای فرزندانش نیاز داشت ،

 

خلاصه همان مسیر را برگشتم به جای اول که پرها را دیدم رسیدم

 

در اطراف درختی که پرهای پرنده ریخته شده بود را بررسی کردم دیدم

 

این پرنده برای خودش لانه ای درست کرده بود و دارای چند تخم

 

بود انگاری پرنده برای دنیای خودش ارزویی داشت شاید دلش

 

میخواست زمانی بچه هایش سر از تخم بیرون می اورند برایشان غذا

 

تهیه کند و یا برایشان آواز بخواند و شاید هم می خواست راه و رسم

 

زندگی در طبیعت را به آنها یاد بدهد که ناگهان در اون صبح دل انگیز ،

 

 البته برای  من که داشتم پیاده روی می کردم

 

ولی ناگهان صبح دل انگیز اون پرنده به سیاهی تبدیل شده

 

 و تمام آرزوهایش در یک چشم بهم زدن پایان گرفت.

 

 

 

 زندگی ما انسانها هم همینطوره ، خلاصه بعد از دیدن اون صحنه

 

اعصابم بهم ریخت ، ناگهان به خودم امدم به خود گفتم  این اقتضای

 

طبیعت است باید چنین باشد تا چرخه روزگار بچرخد ،

 

اگر این حیوانات و یا پرندگان نباشند وعده ای توسط عده ای دیگر از بین

 

نروند شاید کل طبیعت پر از پرنده و یا پر از حیوانات درنده می شد.

 

هر حیوانی و هر پرنده ای به اندازه نیازش از طبیعت غذا می گیرد،

 

مثل ما انسانها نیست که برای روزهای طولانی و یا شاید هم سالهای

 

طولانی آذوقه ذخیره کند به همین فکر به جلو ماشین رسیدم و

 

سوار ماشین شده به سمت منزل حرکت کردم

 

و این داستان رو برای خانواده ام تعریف کردم. 

 

/ 9 نظر / 412 بازدید
علی

در دل دردیست از تو پنهان که مپرس تنگ آمده چندان دلم از جان که مپرس با این همه حال و در چنین تنگدلی جا کرده محبت تو چندان که مپرس . . .

طاهره

انسانهای پاک و ساده را با تمام وجود دوست دارم همانهایی که بدی هیچکس را باور ندارند همانهایی که برای همه لبخند میزنند همانهایی که بوی ناب “آدم” میدهند و من باور دارم که وجود نازنینت شایسته دوست داشتن است . .

فاطمه

ما شمع غمیم شعله نداریم آواز تنیم خانه نداریم باور به خدا کن که همیشه جز دوری تو غصه نداریم

حاجی

اینجا همه خوبند ، خیالت راحت من مانده ام و چهارتا هم صحبت این گوشه نشسته ایم و دلتنگ توایم من، عشق، خدا، عقربه های ساعت

حاجی

نمي دانم چرا چشمانم گاهي بي اختيار خيس مي شوند، به یاد روزهای با هم بودن دوران کودکی و جوانی روزهای سخت و شیرینی که دیگر هیچوقت برنمیگردد دلم برای لبخندهایت تنگ شده

حاجی

غمگین و بیقرارم زخمی تر از بهارم وقتی تو را ندارم

بیادت....

با حس عجیبی ، با حال غریبی دلم تنگته . . . پر از عشق و عادت ، بدون حسادت دلم تنگته . . . گله بی گلایه ، بدون کنایه ، دلم تنگته . . . پر از فکر رنگی ، یه جورِ قشنگی ، دلم تنگته . . . .

بیادت....

بهار امسال بی تو برایم از پاییز غم انگیز تراست نوروزت مبارک

باد مهربون

هفتم عید بود که خواب شهید فرید رو دیدم دیدم زنده شده و میرم به ملاقاتش بهش میگم حاجی تو این چند ماهی که نبودی خیلی اتفاقا افتاد و چندتایی شو واسش میگم که ایشون هم همش میگن خودم میدونم من زنده بودم و از همه جریانات خبر دارم شهیدان زنده اند الله اکبر