لحظات بیاد ماندنی با حاج عباس

 

یکی از همکارانم بعدازشهادت حاجی برام تعریف میکرد و میگفت یک روز که من و پسر حاجی امتحان داشتیم در خارج از استان صبح زود با ماشین حاجی این مسیر رو میرفتیم توی ماشین صدای دکتر حسابی از باندهای ماشین پخش میشد توی دلم میگفتم عجب رادیو برنامه قشنگی رو پخش میکنه صبح زود ... مسیر برگشت دیدم دوباره سخنرانی دکتر حسابی هست تازه فهمیدم ضبط ماشین حاجی هست برام جالب بود از این چنین فردی که علاقه خاصی به این جور مطالب داشت و اینقدر به روز بود ...

نویسنده:گلی

چند روز پیش با خواهرم مثل همیشه داشتیم خاطرات حاجی رو مرور میکردیم یاد اخرین احیا حاجی افتادم ... امسال ماه رمضان درگیر عزادری حاجی بودیم اما سال قبلتر از ان پدر مریض بود و در بستر بیماری افتاده بود و انجام کارهای شخصی خود رو هم نمیتوانست انجام دهد ... شب احیا من برای مراسم همیشه به مصلی میرفتم ولی میدانستم امسال بخاطر بابا نمیتوانم برم ولی ساعت 8 دیدم حاجی تلفن زد و گفت من میام پیش بابا و تو برو مراسم ... ساعت نه حاجی اومد و من مراسم احیا رفتم ... این سه شب رو حاجی پیش بابا بود ... میگن احیا دفتر و سرنوشت ادمها نوشته میشه ... نمیدونم اون شبها بین حاجی و بابا چی گفته شد و چی بود ولی ... پرونده هر دو اون سال بسته شد ... چیزی که برام مهم بود کار حاجی اینکه در اون شب مراسم احیا رو از منزل گوش داد تا من مراسم برم براش مهمترین چیز پرستاری از مریض بود ... بی تعارف میگم حاجی به چیزهای مهمی توجه میکرد شاید ما به ظواهر امر توجه میکردیم حاجی اون شب بین تو و خدایت چی گفته شد که خدا صدایت را شنید و توی ماه خدا پرواز اسمانیت بود روحت شاد... ..

نویسنده:گلی

 یکی از دوستانم که در مراسمات عزای شهید حضور داشت دیروز ازم پرسید چه خصلت مهم و خوبی در حاج عباس برتر از همه خصلتهای خوب دیگر او بود و من بدون درنگ جواب دادم مهربانی، دلسوزی، وظیفه شناسی، حس تعهد، همبازی بچه ها ، هم صحبت بزرگان ، شنونده درد دل ما ، کمک به دیگران و... گفتم حاج عباس واقعی مرد خدا بود مطمئنم دیگر مثل او رو نخواهم یافت ... گفت یک خاطره ازش برام میگی ؟ و من گفتم ما با حاج عباس زندگی کردیم و سفر رفتیم خاطره زیاد هست اما... یادته بهت گفتم چند وقته هوس خرید هنداونه کردم دوستم گفت اره بادمه ...گفتم راستش یک شب حاجی با خواهرم اومدن خونه من ... بهش گفتم اینقدر هوا گرمه چند وقتی هست هوس هندوانه کردم ... حاجی رفت بیرون از خانه بعداز نیم ساعت دیدم یک هندوانه و یک خربزه برام خرید ... حاجی دلم برای همه مهربونیهات تنگ شده ...شبها میشینم خاطرات تو یکی یکی مرور میکنم ... حاجی بعداز سفر اسمانی پدر و مادرم تو تنها کسی بودی که در خونه رو میزدی و خبرمو میگرفتی از اخرین (91/5/5)دیدارمون هنوز خونه منتظر ورود تو هست .

نویسنده:گلی

 

موقع تشیع جنازه پدرم حاج عباس منو به داخل ماشین خودش هدایت کرد تا پشت امبولانس حرکت کنیم مهربانی هاتون رو هیچ وقت فراموش نمیکنم حاجی شفیع ما در روز قیامت باش

دو هفته قبل از شهادت ایشون من سر مزار پدرم بودم که ایشون همراه با خانمشون به سمت من اومدند و برای پدرم فاتحه خوندن یادشان گرامی

چند شب پیش خواب حاجی رو دیدم که همه بسیجیها توی یک گردان جمع شده بودند نزدیک اذان ظهر بود و من خیلی دلم میخواست برم نماز اول وقت و نمیدونم حاج عباس از کجا متوجه شد من دلم میخواد برم نماز . ایشون منو دوبار صدا کرد گفت حسن اقا وضو گرفتی میخوای بری نماز؟؟

نویسنده : حسن برزنونی

 

یادمه وقتی خبره شهادت سردارعباس مهری رو به حاجی فرید دادم (فک میکردم خبرداره) چندثانیه مکث کرد بعد روی پله های مسجد نشست بعد یه دقیقه گفت قلبم چندثانیه ایستاد فلانی بعدشم همش میگفت عباس

نویسنده: اهالی

 

هیچکدام از ما توجه حاج عباس فرید را به نماز اول وقت و حضور منظم در نمازخانه فراموش نمی کنیم. از یادمان نمی رود چگونه در مراسم محرم و  عاشورا با عشق سالار شهیدان اشک می ریخت و در برپایی آن خالصانه و متواضعانه زحمت می کشید. روحش شاد و یادش گرامی

نویسنده:هاشم

مطمئنا بدون عباس محرم سخت میگذره ...جالب بود عباس هم شهرک رو خدمت میکرد بعدش میامد محل قدیمشون و اونجا هم خدمت عزادرای حسین رو میکرد گاهی وقتها میدیدم دوتا مسجد بود و در اخر میامد خونه شام میخورد ... عباس محرم پارسال من مسجد نیامدم سختم بود میدونستم بیام و جای خالی بابا رو ببینم ارام نمیشم یادمه سه روز از محرم گذشت و تو اومدی در خونه و گفتی اومدم دنبالت که بریم مسجد ... گفتم سختم هست و اون لحظه اشک امانم رو بریده بود  اما تو اینقدر قشنگ ارامم کردی ... ورفتیم مسجد... عباس امسال کی میاد ارامم کنه بدون تو ... مطمئنم جات جالیه... محرم بوی تو رو میده مسجد ... دلتنگتم برادر ... سفرت سخت بود ارامش و قرار را رو از خانواده ام گرفته 

نویسنده:گلی

یادم نمیره یه روزحاجی میکروفون مسجدوگرفته بودوداشت صحبت میکردکه یکی از اهالی که همه میشناسنش با لحن خیلی بدی شروع به ناسزاگفتن به حاجی کرد،حاجی خیلی خونسردبه حرفاش ادامه داد اون یاروهم همینجوری داشت واسه خودش دادبیدامیکردحتی با اعتراض اهالی مواجه شد ولی ادامه دادحاج عباس درآخرحرفاش اینگونه صحبت کرد:آقای...... اینجا مسجدست،خانه خداست درست نیست این کلمات از دهان شمابیرون میایدشما پاسدارید شما تحصیل کرده هستید اگرگلایه ای هم داشتید ای کاش به صورت خصوصی عنوان میکردید و درپایان حرفاش گفت خدایا همه ی مارو عاقبت به خیر بفرما. که با آمین حاضرین در مسجدهمراه شد. وحاجی عاقبت به خیرشدو ما مانده ایم و یه شهرکو یه مسجدو محرمای بی حاجی

نویسنده:اهالی

یادش بخیربهش تهمت ضدولایت فقیه میزدن ولی غافل بودن ازین که همیشه خالصانه آخرصحبتاش اینجوری دعا میکرد: نثارارواح طیبه شهدا روح ملکوتی حضرت امام سلامتی مقام معظم رهبری صلوات

نویسنده:اهالی

 یادمه چند ماه اخر عمر پدر که مریض بود و بیمارستان بستری بود یک شب نوبت عباس بود وقتی ظهر برای ملاقات با پدر رفتم همه مریضها از پرستاری عباس میگفتن که تا صبح بیدار بوده و بالای سر همه مریضها مخصوصا اونهای که همراه نداشتند میرفته و کمک میکرده همه اون روز یادمه چقدر دعا میکردند ... 

نویسنده:گلی

 

کجاست آن مردبی ادعا......کجاست ان سرداربی ریا ...... 
حاج عباسو تو خواب دیدم: پنج شنبه شب وقتی خوابیدم حاجی به خوابم اومد دیدم من دارم از شهرک میرم بیرون و حاج عباس داره میاد داخل شهرک با کلی نیرو که همه داشتن همراهیش میکردن باهم احوال پرسی کردیم حاجی پیشانیمو بوسید بهش گفتم حاجی کم پیدایی؟؟؟ گفت من؟؟/ گفتم آره دیگه نیستی دیگه.چرا رفتی؟گفت من اگه میدونستم اینجا اینقدرخوبه زودتر ازینا میرفتم .گفتم الان اینجا چکارمیکنی؟گفت:بهم اطلاع دادن خونمون مراسم هست.اومدم ببینم چیزی کموکسرنباشه.خودمم تومراسم باشم.گفتم حاجی خوبی؟؟چیزی نمیخوای؟گفت تاحالا اینقدرمنوسرحال دیده بودی؟من خوب خوبم اگه چیزی میخوای بگو من بهت بدم.بعدازش پرسیدم ایناکین دوروبرتوگرفتن؟ گفت اینا؟؟ خندیدو ادامه داد هرچه میگم لازم نیست شماها بیاین گوش نمیکنن نیروهامن،دوستامن،اومدن مواظب من باشن نه که میدیدن زمانی که من اینجابودم زیاداذیتم میکردن گفتن باهام میان که کسی اذیتم نکنه البته گفتم که نیازنیستا...... ولی دوست دارن بیان دیگه.و درآخردوباره پیشانیمو بوسید.وقتی به رفتنش به سمت خونه ادامه داد یه ماشین مدل بالا اومدبراش بوق زدو حاجیم سوارشدو رفت

 

 

میگن یلدا بلندترین شب سال هست اما من شبهای طولانی تری از شبهای یلدا داشتم ... اون شبی که خبر رفتن رو شنیدم ... امسال یلدا اشک بود و غم ... یلدا از تو گفتن بود ... یادمه پارسال اولین یلدای بود که بابا رفته بود خونه سوت و کور بود کمی میوه و شیرینی خریده بودم و ... یک دفعه صدای زنگ تو اومد (خیلی وقته بازم منتظرم زنگ خونه امو بزنی و بیایی)و تو با خواهرم اومدی ...اومدی و گفتی... شاید اولش اشک بود اما بودن تو توی هر محفلی مطمئن به خنده تبدیل میشه و خندیدیم و بعدش گفتی هنوز باید سه جای دیگه هم برم ... گفتی اونا هم تنهایند برم کمی پیش اونا ...رفتی سراغ عروست اخه اولین شب یلدای اونا بود ...بعدشم رفتی خونه خواهرت (چون خواهرت نبود و بچه های اون تنها بودن)... عباس چقدر برات مهم بود اون شب خنده رو به صورت ادمهای تنها بیاری ...نمیدونم کسی توی اون شبها اصلا به این موضوع فکر میکنه خیلی از خونه چراغشون خاموشه و منتظر کسی هستند تا از تنهایی درشون بیاره ... عباس تو از جنس ما خاکیان نبودی ... دلتنگتم فقط میگم خوش به حال پدر ... خوش به حال مادر...

 


/ 0 نظر / 20 بازدید