خاطره ای از دوره اموزشی در پادگان المهدی(عج)

در ضمن این جناب سروان رابط اموزشی بین مربیان و مسئول پادگان یعنی اقای

علی هوشیاری و اقای کلانتری بود از اینکه کلاسها بسیار فشرده و مدت اموزشی

هم فشرده بود سیل هجوم نیروهای بسیجی برای دیدن اموزش زیاد بود.

اموزش نیروها در مدت کوتاهی انجام میشد . این اقای سروان بدلیل همین فشردگی

از عهده نظم نظافت بسیجیان بسیار ناراحت بود ، چون پادگان ارتش بسیار منظم و

مقرراتی است . این بنده خدا از این وضعیت رنج می برد ، دیگه طاقتش طاق شد

روزی تصمیم گرفت نکاتی را به برادران بسیجی در صبحگاه تذکر دهد ،

بیشتر تذکرات هم همین نظم و بهداشت جمعی و بهداشت فردی بود.

اقای سروان بعد از شروع صبحگاه و تلاوت قران کریم و سرود پرچم رفت در جایگاه

قرار گرفت و شروع به سخنرانی از وضعیت جنگ ، جبهه، نظم ، نظافت و بهداشت و...

خلاصه کلام حدود بیست دقیقه گذشته بود که یک بسیجی به اقای کلانتری میگوید

این اقای سروان در ابتدا سخنرانی بسم الله نگفت!!! 

اقای کلانتری هم پیام این بسیجی را به اقای سروان رساند .

اقای سروان کلامش رو قطع کرد و گفت بسم الله الرحمن الرحیم که همه بسیجیان حاضر در صبحگاه شروع به خندیدن کردند.

بنده خدا سروان از پشت میکروفون گفت شما دیگه کی هستید؟؟ همه حاضران

گفتند ما بسیجی هستیم.

اقای سروان هم دیگه سخنرانی نداد و خنده اش گرفت و از جایگاه پایین امد و به

دفترش رفت.

/ 6 نظر / 62 بازدید
سلحشوران اریا

پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت: «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند». تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست. تنها یکی از مردان دانا گفت: که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود.شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد. آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید. « شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟» پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به

سلحشوران اریا

وقتي پرنده اي زنده است.... مورچه ها را مي خورد وقتي مي ميرد...مورچه ها او را مي خورند زمانه و شرايط در هر موقعي مي تواند تغيير كند... در زندگي هيچكسي را تحقير و آزار نكنيد شايد امروز قدرتمند باشيد...اما يادتان باشد،زمان از شما قدرتمند تر است!!! يك درخت ميليون ها چوب كبريت را مي سازد...اما وقتي زمانش برسد... فقط يك چوب كبريت براي سوزاندن ميليون ها چوب درخت كافيست

دلتنگ حاج عباس عزیز

دنبال ردپای تو می گردم اینجا در این سکوت ملال انگیز در سایه های سرد فراموشی در دفتر ورق ورق پاییز در کوچه ای که نام تو بر آن نیست می گردم و به یاد تو می گریم می گریم و به یاد تو می خواندم آوازهای ابری باران خیز پیشانی بلند تو را خواندم آواز عاشقان شهادت بود بعد از تو در حصار زمان گم شد این نغمه ی غریب غرور آمیز آن شب که شوق رفتن تو گل کرد آغوشم از شمیم تو دریا شد آن شب جنون به بدرقه ات آمد با نغمه های شرقی شورانگیز روی دلم ز داغ تو یک کوه است کوهی که سنگ آن همه اندوه است برخیز و کوه را ز دلم بردار برخیز ، ای شکوه دلم ، برخیز!

باران ز

سلام.خسته نباشید.چی شد عکس جدیدمنتظریم.هنوز باورم نمیشه بخدا

خاطره

اکاش یلدا نمیومد...شب یلدای بی حاج عباس صفایی نداره....

دلتنگ حاج عباس عزیز

سبک بالان سبک پرواز کردند به عشق کربلا پر باز کردند به اوج قله عشق آرمیدند شهادت را چو جامی سر کشیدند دلم تنگ است از جا ماندن خود از این در عمق دریا ماندن خود دلم پر می کشد سوی رفیقان کجائید ای شهیدان ای شهیدان زمان عاشقی ای داد من رفت قنوت سجده ها از یاد من رفت نشان عاشقی دیگر ندارم پرم بشکسته دیگر پر ندارم خداوندا چرا بالم شکسته به رویم درب آن میخانه بسته بده ساقی نکن تو نا اومیدم دوباره تشنه جام شهیدم