سالگرد...

انگار همین دیروز بود که دستان نامرئی باد فرزندان دلبندش را در گهواره زمین با صوت صدای اسمانیت ارام میکرد.

ایه های دلنشین صدایت همچون دستانی میشدند که صورت کوچکشان را نوازش می داد.

این روزها صدای گریه های یتیمان باد را می شنوم که هفت اسمان را پر کرده اند

گویی خواب عمیق عاشق شدن ,بودن,مردانه ماندن,مردانه رفتن,بی صدا بودن رابا وجود فریادهای دفین شده در قلب بی گناه زمان را تنها با صدای دلنشین تو می دیدند.

قلبم در قفس تاریک روزگار زندانی است که هر دم ضربه های بی امان خنجرهای سینه چاک در ذره ذره وجودش ادعای بودن میکنند و میخواهند یاد تو را از وجودم پاک کنم , ولی این را نمی دانند که یاد نسیم هیچگاه از خاطر باد نخواهند رفت و من تو را در قلبم , نه در مغزم , نه در این وجود خاکی بلکه در روحم در محکمترین و سربی ترین گنجینه های تاریخ , مهر و موم کردم.

الهام لطفعلی نژاد

مرداد 1394

/ 0 نظر / 50 بازدید