در مراسم وداع چه گذشت...

صدای لا اله الا الله فضای شهرک را پر کرده بود. جوانان عاشق حاج عباس

پیکر ان شهید را به منزلش بردند و حتی درون منزل به هنگام وداع

خانواده ی آن شهید ، همانند یک عضو خانواده ، قصد جدایی از او را

نداشتند.

نمیدانم به هنگام وداع بر خانواده ی محترم حاج عباس چه گذشت اما

می توانم حدس بزنم که همسرش به هنگام وداع به او گفت: قرار

ما این نبود که ما را تنها بگذاری و بروی. قرار بود هر جا که

می رویم با هم باشیم تو که بی وفا نبودی . رسم وفاداری این

نبود.

 

این وضعیت در مراسم وداع دوستداران و علاقمندان سردار شهید در

مسجدالنبی شهرک ادامه یافت. بدون استثنا همه ی حاضران به ویژه

جوانان برای حاج عباس عزیز می گریستند . اغراق نیست اگر بگویم

سیل اشک از چشمان تعداد زیادی از جوانان جاری بود و تعدادی هم به

تابوت چسبیده بودند و حاضر به جدایی از او نبودند . نمی دانستم چرا

چنین می گریستند و چرا چنین می کردند؟ اما چندی بعد برایم

مشخص شد. در میان جوانان علاقمند به حاج عباس ، چند نفر بیش از

دیگران ابراز علاقه میکردند ، به طوری که حتی به هنگام انتقال پیکر ان

عزیز به سردخانه ، در ان جا هم حاضر بودند . بعد از قرار گرفتن پیکر ان

شهید در سردخانه ، همین جوانان نزد آقا محسن فرزند وی آمدند او را

در آغوش گرفتند به او تسلیت گفتند و با او ابراز همدردی کردند. سپس

جملاتی به زبان آوردند که مرا سخت تکان داد. آنان بدون اینکه تعارفی

کرده باشند ، گفتند: هرکاری داشتید به ما بگویید با جان و دل انجام

می دهیم .حاج عباس برای ما کارهای زیادی انجام داده است که حتی

پدرمان برای ما انجام نداده است . ما حاج عباس را همانند پدرمان

دوست داریم.

مدتی بعد شنیدم که پدری میگفت : اگر من از دنیا می رفتم ، فرزندم

این چنین برای من سیاه پوش نمی شد و آه و ناله نمی کرد . بعد از

شنیدن این جملات ، به رمز و راز این همه ابراز عشق و علاقه ی جوانان

به شهید حاج عباس پی بردم. تازه متوجه شده بودم که : حاج عباس

پدر معنوی تعدای از جوانان شهرک بود او انها را در مسیر هدایت

الهی قرار داده بود و انها را با نماز و قران و مسجد اشنا ساخته

بود که چنین در سوگ او گریان و نالان بودند.

 

با ذکر فاتحه ای یادش را در دلها زنده کنید.

 


 


/ 6 نظر / 30 بازدید
گلی

باز هم مینویسم که رفتنت را هنوز باور ندارم ... ساده و راحت مینویسم تا اگر روزی کسی ناشناسی وارد این وبلاگ شده تو را که از جنس نور بودی بشناسد اینها را امروز بر روی این وبلاگ نمینویسم... هر جا حرفی از خانواده و مهربانی بود مطمئن باش عباس اونحا از تو نام برده و میبرم پروازت برای همه سخت بود ولی فکر کنم برای خانواده ما سخت تر بود اینقدر به مهربانیت خو کرده بودیم اینقدر به بودنت وابسته بودیم شاید در تقویم ذهنمان هیچ وقت رفتنت را ترسیم نکرده بودیم ما که داغ عزیز دیده بودیم اما با رفتن هر عزیز دلمان به تو خوش بود ... یادمه چند ماه اخر عمر پدر که مریض بود و بیمارستان بستری بود یک شب نوبت عباس بود وقتی ظهر برای ملاقات با پدر رفتم همه مریضها از پرستاری عباس میگفتن که تا صبح بیدار بوده و بالای سر همه مریضها مخصوصا اونهای که همراه نداشتند میرفته و کمک میکرده همه اون روز یادمه چقدر دعا میکردند ... کلی حرف دارم که بنویسم ولی یک چیز رو صادقانه مینویسم که خیلی سخت هست نوشتن از تو ... من که رفتنت را باور ندارم... عباس تو از جنس ما ادمیان خاکی نبودی از نور بودی و به سوی نور رفتی ...

علی

چند روزه رنگ و روی شهرمون نه بهتربگم ، رنگ و روی دلمون قشنگ تر شده آخه هر طرف نگاه میکنی نقشی از جبهه ، رزمنده ، ایثار ، شهادت می بینی . اونوقته که من و امثال من به خود مون میاییم و با خودمون میگیم داری کجا میری ؟میتونی خوب بشی . شهید بشی ، میتونی مث خیلیا که تو جبهه ها خدایی شدند من و تو هم توی این زمون خدایی بشیم پس بیا شب جمعه تو مجلس شهدا واسه هم دعا کنیم ، واسه دلامون که دیگه مث قدیما تنگ شهدا نمیشن ، واسه چشامون که دیگه دنبال شهدا نمیگردن و واسشون اشک نمیریزن ، واسه خودمون که دیگه واسه شهدا وقت نداریم و کلا واسه اینکه عکس شهدا رو می بینیم ولی عکس شهدا قدم بر میداریم رفیق عزیز بیا اگه هیچ کار دیگه نمیتونیم واسه شهدا انجام بدیم لااقل یاد شون رو زنده نگه داریم نذاریم نامشون تو این دنیای فانی گم بشه و در عالم باقی از شهدا خجالت بکشیم که زنده نگه داشتن یاد شهدا چیزی کم از شهادت نداره به امید روزی که لایق شهادت بشیم و روی سنگ قبرمون بنویسند شهید

parviz

منم رفتم یادواره شهدا رو میگم… می دونم وجودم پر از گناهست ولی می دونستم و باور داشتم روح شهدا توی مراسم هست قدم به قدم پای عکساشون وایسادم و بهشون گفتم واسم دعا کنید واسه دلم که پر ظرفیت بشه واسه خودم که ادم بشم دعا کنید ازشون خواستم روز قیامت شفاعتم کنند . مطمئنم صدامو شنیدند

parviz

عاشق شهدای ایرانم آرزوی شهادت کرده ویرانم مرسی از مطالب قشنگتون واسم دعا کنید تا به آرزوم برسم

وطن

فقط میتونم بگم خوش بحالت.اینجا اصلا خوب نیس.خوش بحالت بهترین جا رفتی.خیلی دلم برات تنگ شده.نبودت خیلی سخته.هنوز باورم نشده.منتظرتم بخدا.توروخدا واسه مابدکاراهم دعا کن.نمیتونم باور کنم[لبخند]

وطن

فقط میتونم بگم خوش بحالت.اینجا اصلا خوب نیس.خوش بحالت بهترین جا رفتی.خیلی دلم برات تنگ شده.نبودت خیلی سخته.هنوز باورم نشده.منتظرتم بخدا.توروخدا واسه مابدکاراهم دعا کن.نمیتونم باور کنم[لبخند]