خاطره سال 1364 در پادگان المهدی (عج)

فرمانده گردان آموزشی شهید حیدری ، دست برادر بسیجی که

صورتش پر از موج تمنا و التماس بود نزد من (شهید فرید) آورد و

گفت: برادر فرید  این برادر بسیجی حرف گوش نمی کند .

از برادر شهید حیدری سوال کردم قضیه چیست؟ 

برادر حیدری گفتند: برادر بسیجی بنا به دستور پزشک باید چند

روزی در  منزل استراحت کند ، چون مریضی او مریضی پوستی

( قارچ ) است 

نمی تواند در پادگان باشد . اما برادر بسیجی اصرار دارد در پادگان

و در چادری در یک قسمت پادگان زده شود و او  در انجا

استراحت کند تا خوب شود ، ولی دکتر نظرش این است باید

خارج از پادگان باشد

ناگهان بسیجی بغزش ترکید و شروع به گریه کردن نمود و در

حین گریه میگفت : شما پاسداران نامردید.

سوال کردم چرا ؟ 

گفت : برای اینکه هر کدامتان به بهانه ای نمی خواهید و یا

نمیگذارید من به جبهه بروم ، آخه این بار سوم است مرا بیرون

میکنند.

دوبار برادر پاسندی مرا بیرون کرد و اینبار هم شما .

من در جوابش گفتم ما در اینجا در حضور شهید حیدری و من به

تو قول میدهیم هر وقت خوب شدی بیا اینجا تو را می پذیریم و

شما هم بیا بقیه آموزش را ببین.

برادر بسیجی با ناراحتی قبول کرد. اما گفت: به یک شرط

اگر خوب شدم و بیایم شما مرا نپذیری در اون دنیا یقه شما

پاسداران را میگیرم و شکایت شما را به مادرم حضرت زهرا(س)

میکنم و میگم من میخواستم بروم جبهه تا دین خود را ادا کنم اما

این پاسداراها نگذاشتند.

خلاصه این بسیجی رفت و بعد از پنج روز برگشت .

امد و گفت : به قول خود وفا کنید و ما هم گفتیم بفرمایید بروید

داخل گروهان خودت برای ادامه اموزش.

برادر بسیجی صورت شهید حیدری را بوسید و دوان دوان به

سمت گروهانش رفت.

/ 3 نظر / 3 بازدید
حسین

مـثـل آسـمــــان مـی مـانـی ! دوسـتــت دارم . . . امـا نـمـی تـــوانـم داشـــتـه بـاشـمـت !!

ashna

همه چیز را می توان حاشا کرد، جز عطری که او بر زندگیت جا گذاشته است...

هاشم

هیچکدام از ما توجه حاج عباس فرید را به نماز اول وقت و حضور منظم در نمازخانه فراموش نمی کنیم. از یادمان نمی رود چگونه در مراسم محرم و عاشورا با عشق سالار شهیدان اشک می ریخت و در برپایی آن خالصانه و متواضعانه زحمت می کشید. روحش شاد و یادش گرامی