/ 5 نظر / 26 بازدید
دوستدارحاج عباس عزیز

در زمین خلق حماسه می کنیم دشمنان را زیر پا له می کنیم عشق تفسیر بسیجی بودن است تحت تاثیر بسیجی بودن است ای بسیجی های صاف بی و ریا پس کجا رفتند مردان خدا ؟ باز شعرم سوی جبهه می رود سوی بانه سوی فکه می رود سوی مردان دلیر و با خدا آن شهیدان که شدند از ما جدا در میان خیمه بی سر می شدند توی سنگرها کبوتر می شدند روزها در جبهه مشغول عدو نیمه شبها با خدا در گفت و گو توی سنگر یکه تازی کرده اند با گلوله عشق بازی کرده اند بی سر و بی دست و بی پا می شدند در میان دجله پیدا می شدند وای از وقتی که سرها می رسید آن زمانی که خبرها می رسید جمله ها دارند غم می آورند واژه ها دارند کم می آورند باز ما ماندیم و یک دل خاطرات دست و پاهایی که مانده در فرات

کجاست آن مردبی ادعا......کجاست ان سرداربی ریا ...... حاج عباسو تو خواب دیدم: پنج شنبه شب وقتی خوابیدم حاجی به خوابم اومد دیدم من دارم از شهرک میرم بیرون و حاج عباس داره میاد داخل شهرک با کلی نیرو که همه داشتن همراهیش میکردن باهم احوال پرسی کردیم حاجی پیشانیمو بوسید بهش گفتم حاجی کم پیدایی؟؟؟ گفت من؟؟/ گفتم آره دیگه نیستی دیگه.چرا رفتی؟گفت من اگه میدونستم اینجا اینقدرخوبه زودتر ازینا میرفتم .گفتم الان اینجا چکارمیکنی؟گفت:بهم اطلاع دادن خونمون مراسم هست.اومدم ببینم چیزی کموکسرنباشه.خودمم تومراسم باشم.گفتم حاجی خوبی؟؟چیزی نمیخوای؟گفت تاحالا اینقدرمنوسرحال دیده بودی؟من خوب خوبم اگه چیزی میخوای بگو من بهت بدم.بعدازش پرسیدم ایناکین دوروبرتوگرفتن؟ گفت اینا؟؟ خندیدو ادامه داد هرچه میگم لازم نیست شماها بیاین گوش نمیکنن نیروهامن،دوستامن،اومدن مواظب من باشن نه که میدیدن زمانی که من اینجابودم زیاداذیتم میکردن گفتن باهام میان که کسی اذیتم نکنه البته گفتم که نیازنیستا...... ولی دوست دارن بیان دیگه.و درآخردوباره پیشانیمو بوسید.وقتی به رفتنش به سمت خونه ادامه داد یه ماشین مدل بالا اومدبراش بوق زدو حاجیم سوارشدو رفت به سمت

فیروزکوه

برایِ هر اتفاقی‌ می‌توان پاسخی یافت جز برایِ رفتن‌های نابهنگام شاید رفتن ، خود پاسخِ یک اتفاق است هیچکس نمیداند جز آنکه رفته است نیکی‌

فیروزکوه

شـــادی از تقـــویمم بی تـــو رفـــت و بر نگـــشت

فیروزکوه

امروز و فرداهایم ، پس فرداها ، همه و همه خراب شده اند بعد از تو برگرد..