تنها ماندم

سکوت عجیبی دارد اینجا...

 تنها من مانده ام و خیال بودنت، خنده هایت و  نوشته هایم که ...

 با دلم چه کرده ای!؟ با من چه می کنی !؟

 دلم برایت تنگ می شود  

 وقتی می خواهمت  وقتی بلند بلند می خوانمت ونیستی،

تنهایی عجیبی  است دیوانه ام می کند گاهی ...

 می دانم آرزوی دیدنت فقط خیالیست شیرین ...

کاش اینجا بودی  درست روبروی من!

 سکوت می کردیم

و در آن سکوت  من جرعه جرعه از شهد نگاهت سیراب می شدم

   کاش می دانستی دلتنگی با دلم چه ها می کند

 کاش می دانستی دلم ..

 

 

گلی

بهمن 1391

 

/ 10 نظر / 17 بازدید
دل تنگ حاج عباس عزیز

دربهار آزادی جای شهدا وحاج عباس عزیزمان خالی شادی ارواح طیبه شان صلوات

باران

سلام.حاج عباس فرمانده همه بود"شک نکنیم ک یکی از بهترین فرمانده های این کشورو از دست دادیم.روحش شاد.الهم عجل لولیک الفرج.........[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

دلتنگتم

بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت تمام بالهایش غرق اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران شد و بعد از رفتن تو تمام هستی ام از دست رفت و من بی تو هزاران بار در لحظه مردم

گلی

امروز را هم دوباره دنبالت می گردم! مثل همه روزهای نبودت .. امروز هم سراغت را از تمام برگ ها می گیرم ؛ شاید .. برگی را از قلم انداخته باشم!

گلی

وقت رفتن ما نبودیم در کنارش پر زد او از آشیانش... اشکم آرام روی گونه، میچکد بر روی دفتر هیچ کس جز او نداند، رفتنش با ما چه ها کرد...

گلی

و سرانجام رسید … نخستین بهمن ِ بدون «تو» را می‌گویم! جز دلت که لازم است هیچ چیز با خودت نمی‌بری، نبر، ولی از سفر که آمدی راه با خودت بیار راه‌های دور و سخت خسته‌ایم از این همه جاده‌های امن و راه‌های تخت … بهمن ماه سال قبل در تدارک سفر خانه خدا بودی بی صدا رفتید یادم هست 22 بهمن ما خانه شما بودیم و داشتیم حرف میزدیم و میخندیدم ... ساعت الله اکبر نزدیک شد و تو رفتی کنار بالکن و فریاد الله اکبر را با صدای بلند سر دادی الله اکبر ...

صداي الله اكبر حاج عباس هميشه ساعت9 21 بهمن درشهرك طنين انداز ميشد.نميدونم امسال................. الله كبر

دوستدار حاج عباس عزیز

.:: عشق و عطش::. هفت و آسمان و هفت زمین سجده گاه شد دریا دلی به شوق زیارت به راه شد ساحل برای آمدنش بی قرار بود گویی به درد عشق و عطش او دچار بود با نغمه ای دوباره دلش پا گرفته بود با خنده ای به وسعت دریا در انتظار او بر سر قرار خود اما چه بی قرار بوی بهشت آمد و آن دل روانه شد تصمیم عشق بازی اش اما بهانه شد خم شد دلش بسوی خدا پر کشید و رفت تا لا به لای فصل دعا، خدا می وزید و او در عمق چشم های خدا گرم گفتگو

اشکان

حاج عباس عزیز یادم میاد که یکروز به من گفتی هروقت کوه میروید به من هم اطلاع بدید باشما بیایم .گفتم میریم قله سبلان گفتی بهتر میریم اون بالا بالاها.ولی خودت صعود بی نظیری به اعلا علین داشتی و ما را تنها گذاشتی .یادت گرامی و روحت شاد. شادی روح بلند و ملکوتیش صلوات

از اهالی

یادمه ماه رمضان نزدیک بود واضع مالیمان خوب نبود ... زنگ در حیاط زده شد حاج عباس بود با چند پلاستیک که جلوی در حیاط بود با شرمندگی تمام گذاشت و رفت ... اومدم خونه و پلاستیکها را باز کردم همه چیز بود از گوشت چرخ کرده و مرغ تا سیب زمینی و ... حتی تنقلات هم خریده بود ... حاجی وقتی سمت خونه پدر خانمش میامد اینقدر با احترام با همه ما حرف میزد و هر کمکی از دستش برمیامد برایمان انجام میداد واقعا توی کوچه پس کوچه های قزاق محله جاشون خالی هست ...