خاطره دوران مدرسه از شهید عباس علی فرید

اینگونه تعریف کرد و گفت: چند روزیه بین پدر و مادرم دعوا شده

و زندگیمون از این رو به اون رو شده همه برادر و خواهرانم مخصوصا اون

خواهر کوچیکم که بیش از سه سال نداره خیلی نگران آینده هستیم

اخه تصمیم به جدایی گرفته اند .

اونم بعد از 15 سال زندگی و درست کردن خانه و کاشانه و فرزند و.. .

اگر از هم جدا بشن !! وای علی آینده ما چی میشه؟؟

حسین اشک در چشمانش حلقه زده بود . نمی دانست آینده اش چی میشه؟؟؟

من گفتم : دعوا در همه خانواده ها هست .

حسین گفت: اره هست ولی نه اینجوری که تصمیم به جدایی و

درخواستطلاق بدن و یا پدر خانواده پاشو توی یک کفش کنه و بگه باید

طلاق بدم .

به حسین گفتم : بیا بریم کلاس تا زنگ تفریح دیگه با هم صحبت کنیم .

همینکه میخواستیم بریم ناظم مدرسه آقای حسینی گفت: باشماها

هستم علی و حسین بیاین اینجا ، چرا شماها به کلاس نرفتید؟

چرا اینجا هستید؟ 

حتما معلم کلاس شماها را از کلاس بیرون کرده!!!

گفتم : نه آقای حسینی .

با حسین داشتیم صحبت می کردیم ، ببخشید.

آقای ناظم گفت: سریع بروید کلاس .

در کلاس همه اش تو فکر حسین بودم و اصلا متوجه درس معلم نشدم

و داشتم از پنجره حیاط مدرسه رو که یک درخت بیشتر نداشت و

گنجشکها از سروکله شاخه ها بالا و پایین می رفتند رو نگاه می کردم

، که آقای قدیمی گوشم رو گرفت و گفت : علی حواست کجاست؟

گفتم : هیچ جا. گفت: به درس توجه کن ، ناگهان جرقه ای به ذهنم زد.

گفتم بهتره از معلم  کمک بگیرم. همینکه  زنگ خورد سریع نزد آقای

قدیمی معلم مهربان و دلسوز و زحمت کشمان رفتم ،

( ایشون با اغلب بچه ها مهربان بود .کلامش نافذ و دلنشین بود و برای

همه دلسوز بود، مخصوصا به اونهایی که فکر میکرد از نظر درسی و یا

معیشتی ضعیف هستند توجه ویژه ای داشت)

خلاصه به آقای قدیمی گفتم اجازه میدهید قدری مزاحمتان بشم و

وقتتان را بگیرم .

معلم با نگاه مهربان گفت : بفرمایید پسرم، خوشحال میشم با شما

فرزندانم همکلام بشم، جریان زندگی دوستم حسین رو به ایشون گفتم

و معلم به فکر فرو رفت و گفت: پسرم اجازه دهید با معلم پرورشی هم

صحبت کنم ، ببینم چکار میتوانیم انجام دهیم.

فردای آروز حسین دوان دوان به نزدم آمد و گفت: علی ، علی وایسا کارت دارم

ایستادم ، حسین به من رسید و گفت: علی جان امروز خیلی خیلی خوشحالم .

گفتم واسه چی؟ 

گفت : مشکل زندگیمون حل شد .

گفتم : چطوری؟

گفت: دیروز آقای قدیمی معلممان و مشاور مدرسه آمده بودند منزلمان

با پدر و مادرم صحبت کردند و خدا رو شکر مشکل پدر و مادرم فعلا حل شد

تو دلم خدا رو شکر کردم که تونستم کاری برای دوستم انجام دهم.

دست حسین رو گرفتم و دوان دوان به سمت مدرسه حرکت کردیم.

/ 7 نظر / 21 بازدید
حسین

ترا از دور می بوسم به چشمی تر خداحافظ تورا باور نکردم می روی دیگر خداحافظ مرا لایق ندیدی تا بپرسی حال و روزم را برو با شهیدان ای دلبر خداحافظ[لبخند]

حسین

خداحافظ برای تو چه آسان بود ولی قلب من از این واژه لرزان بود خداحافظ برای تو رهایی داشت برای من غم تلخ جدایی داشت

زینب

پناهم می دهی امشب؟ . سلام ای چشم بارانی ! پناهم می دهی امشب ؟ سوالم را که می دانی ! پناهم می دهی امشب ؟ . منم آن آشنای سالیان گریه و لبخند و امشب رو به ویرانی ، پناهم می دهی امشب ؟ . میان آب و گل رقصان ، میان خار و گل خندان در آن آغوش نورانی ، پناهم می دهی امشب ؟ . دل و دین در کف یغما و من تنها و من تنها… در این هنگام رو حانی ، پناهم می دهی امشب ؟ . به ظلمت رهسپار نور و از میراث هستی دور در آن اسرار پنهانی ، پناهم می دهی امشب ؟ . رها از همت بودن ، رها از بال و پر سودن رها از حد انسانی ، پناهم می دهی امشب ؟ . نگاهت آشنا با دل ، کلامت گرمی محفل تو از چشمم چه می خوانی ؟ پناهم می دهی امشب ؟ . .

زهره

غمهایی که چشمها را خیس نمیکنند به استخوان رسیده اند.....! از غم دوریت چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

زهره

خانه ام سرد است؟ خورشیدی در پاکت میگذارم و برایت پست میکنم... ستاره کوچکی در کلمه ای بگذار و به آسمانم پست کن خیلی تاریکم...

کبرا

چقــدر دلتنــگ حضــورت هستــم! کــاش تصــویــرت، نفــس مــی کشیــد...

تنهام

سه چیز را برای هیچکس آرزو نمیکنم ... تنهایی‌ ... سه روزِ بارانی ... و این دو سوال ، میایی ؟؟ نمیایی؟