عباس مرد جهبه و جنگ بود

 

عباس مرد جهبه و جنگ بود

یادمه وقتی جنگ بود چون هر دوتاشون نظامی بودن

یکی از تاقهای خونه ما رو برای زندگی انتخاب کرده بودن

و وسایل زندگیشون در یک اتاق 3*4 بود

عباس که بیشتر در پادگان المهدی چالوس یا جنگ بود

و خانمش هم درسپاه گرگان و گلستان ... و فرزندانش در کنار ما بودن

بارها میشد فرزندانش مریض بودن ولی حاجی حضور نداشت ...

یادمه یکی از فرزندان حاجی حالش خیلی خیلی بد بود

و احتیاج به بستری داشت

عید قربان بود ...

یکی از همسایه ها با کمک مادرم و خانمش فرزندنشو بیمارستان بستری کردن

و اوتجا دوتا کیسه خون باید به فرزندش وصل میکردن ...

و همسایه اومدن و خونه دادن ...

بعداز جنگ هم با همه حرف و حدیثها بازم با بچه ها و نوجوانان بود

اون موقع که خودش حضور داشت ترجیح میداد ساکت باشد

و باعملش ثابت کن این حرفها پوچ و بی ارزش هست و ...

الانم هم حاجی بینمان نیست اما باز هم حرف و حدیث...



/ 1 نظر / 11 بازدید
گلی

پرواز حاجی و رفتنش سخت بود اونی که دو شب قبلش خونه ما بود وبا ما سر سفره افطار بود ....حس میکردم رفتنش برای خانواده من سخت تر بود چون حاجی برای ما حکم رهبر خانواده امون رو داشت ( بعداز رفتن مادر و رفتن پدر ...حاجی هواسش به ما بیشتر از همیشه بود) سنگ صبور و به نوعی دوست و یاورمون بود ... چند ماهی از رفتن حاجی گذشته بود و من همیشه وقتی میرفتم سرخاک حاجی از رفتنش گله میکردم اینکه چرا رفتی و اینکه الان وقتش نبود ... و اینکه تو قولهای به مادر و پدر داده بودی و چرا زود تو هم به جمع اونا پیوستی ... یک روز بعداز ظهر که از سرکارم سرخاکش بودم و کلی گریه و گله وشکایت ازش کردم ... شب خوابیده بودم که ... حاجی ازم گله کرد و یادمه با هم حرف زد فقط این جمله اش همیشه توی ذهنم هست که چرا باور نداری من زنده ام و کنارتون هستم .... از خواب بیدار شدم اشک توی صورتم بود ... ایمان دارم زنده هست و کنارمون هست ... حاجی اینجا راحت از تو مینویسم میدونم میخونی ...میدونم هستی ... ...